Kategorie: شعر

چیزی از همیشه ی اکنون

  شعر تازه ای از م. فلکی چیزی از اندام ِ سحر با من است وقتی که سایه‌ای دنیا را پس می‌زند        چیزی از حواس ِ راه با من است وقتی که مهاجری در جادوی بیگانگی زبان اشیا را نمی‌فهمد چیزی از آوای دانستگی در من است وقتی که...

Read More

چند ترانک

در وقت ِ سایه راه  از کنار ِ من کنارتر می‌رفت و من در راه تو در کنار ِ خود رها می‌شدم. 1 دست‌آموز می‌شود آرزوهای گور به گور شده وقتی که گور دیگر دور نیست.   2 شکلی ندارد کامل نمی‌شود فکر مدور.   3 تنها نیستم: حفره‌ی مرگ می‌درخشد...

Read More

شعر دیگر

نامه به یک دوست مرده مگر آنجا انترنت هنوز هنوز ِ شما را پُر نمی‌کند که نامه می‌پراکنی؟ – حالم چطور است؟ هنوز در هنوز ِ خودم گیر کرده‌ام و هر صبح هنوز قهوه را به قحبه‌ی دلم می‌فرستم و به یاد ِ شهامت‌های نداشته سیگاری...

Read More

شعرهای تازه

از خود فاصله می‌گیرم شکل ِ زمان را در تقویم ِ صدا می‌جویم دیواری خسته که درنگ ِ دراز ِ خاکستر است راه بر هندسه‌ی خواب‌هایم می‌بندد. بسته نمی‌شد اگر راه زرتشت را در حادثه‌ی تردید می‌زاییدم زرتشتی که درخت ِ حیرت بود و رؤیای کائنات...

Read More

شعر

رؤیای من رؤیای من در همین سوی وقت، که تنم با عقربه‌ی ساعت نمی‌چرخد، چرخ می‌خورد دور ِ نیمه‌ی دیگر ِ زمین: در خیابان ِ سیزده‌سالگی ِ تمام زنان جهان دراز می‌کشم مانند نامی فراموش شده می‌غلتم بر عبور ِ گردوهایی که قرار است آینده‌ی...

Read More
Loading